تبلیغات
دلووان
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ALI
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تماس با ما
دلووان




این روزها...

لذت دنیا...

داشتن کسی ست

که دوست داشتن را بلد است.

به همین سادگی...!

این روزها

گفتن دوستت دارم! انقدر ساده است که میشود انرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش...

یکی از سخت ترین کارهای دنیاست

سخت است اما زیبا!

زیباست

برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی

تا بفهمی و بفهمانی...

هر دوره گردی لیلی نیست...

هر رهگذری مجنون...

و تو شریک زندگی هر کسی نخواهی شد!

تا بفهمی و بفهمانی...

اگر کسی امد و هم نشینت شد

در چشمانش باید

رد اسمان رد خدا باشد

و باید برایش

از من گذشت

تا به

مارسید...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 اسفند 1394 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
تــراژدی...


تــراژدی ایـن نـیـسـت کــه تـنـهـا بـاشـی...


بـلـکـه ایــن اســـت کـــه نـتـوانـی تنــها بـاشــــی...!!!


گــاهـی آمـاده ام هـمـه چـیـزم را بدهـــم


تـا هـیـچ پـیـونـــدی


بـا جـهـان انـسـان هـا نـداشـتـه بــاشــم...!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 دی 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
می فهمی؟؟؟

 

 

تمام تنم میلرزد...

از زخمهایی که خورده ام..!!

من از دست رفته ام...شکسـته ام

می فهمی؟؟

به انتهای بودنم رسیده ام

اما...!

اشــــــک نمیریزم

پنهان شده ام پشت

لبخـــندی که درد میــــکند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 آذر 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
در حوالی این دنیا...

 

در حوالی این دنیا

نه صادق، به زندگی هدایت شد

نه فروغ، از نا به امید رسید

و نه سهراب قایقی ساخت تا به شهر رویاهایش رسد

قلم و کاغذ کارشان بازیست با ذهن

تا روزمان را به شب و ماهش دلخوش کنند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 15 آبان 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
محرم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 آبان 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
عادت کرده ام...

 

 

عادت کرده ام

به طعم قهوه

به آدمهای پشت پنجره ی کافه...

دستهایی که می روند؛

آدمهایی که نمی مانند ...

به تو

که روبرویم نشسته ای

قهوه ات را به هم می زنی

می نوشی

می روی...

یکی

به آدمهای پشت پنجره ی کافه

اضافه می شود...!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 9 مهر 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
زندگی...

 

زندگی به من آموخت

 

آدمها نه دروغ میگویند،نه زیر حرفشان می زنند

 

اگر چیزی میگویند صرفأ احساسشان در همان لحظه است.....

 

نباید رویش حساب کرد!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 شهریور 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
چند سال پیش!!!!!!

  

چند سال پیش ،

 

یک جفت کفش خریدم که رنگش قشنگ بود

 

اما اندکی پاهایم را آزرده می کرد .

 

فروشنده گفت: کمی که بگذرد،

 

جا باز می کند .

 

خریدم ،

 

پوشیدم ،

 

خیلی گذشت اما جا بازنکرد ،

 

فقط استخوان های پایم را آزرده می ساخت .

 

با خودم گفتم ،

 

بهر حال این همان رنگی است که می خواهم ،

 

درمسیرهای کوتاه می پوشم .

 

در مسیرهای کوتاه هم ، پاهایم را آزرده می کرد.

 

من اشتباه کرده بودم .

 

کفشی که پایم را آزرده می کرد هر چقدر هم خوشرنگ بود ،

 

نباید می خریدم و وقتی خریدم و فهمیدم اشتباه

 

کردم نباید نگهش می داشتم .

 

اشتباه اشتباه است ،

 

نباید نگهش داشت .

 

نباید طی روزها و سال ها

 

حملش کرد به امید اینکه تغییر کند و به امری دلخواه تبدیل

 

شود.

 

اشتباه, فقط به آزرده کردنش ادامه خواهد داد،

 

نباید به آزرده شدن عادت کرد.

 

امروز

 

کفش ها را دور انداختم ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
قدیما..............

 

 

قدیم نامه بود، حالا اس ام اس ..

 

قدیم اشک بود، حالا ناله !!..

 

قدیم سیبیل بود، حالا هم سیبیل هست ! ولی این کجا و

 

اون کجا؟ !

 

قدیم پایه  کفش قیصری بود، حالا پای شکلاتا کتونی

 

رنگی !.

 

قدیم یک نگاه، یک عشق، حالاچشم

 

بسته، صدتا

 

عشق، فقط سکس !!..

 

قدیم یارو جون میداد پای عشقش ! ! حالا شبا گریه ی

 

طرفو درمیاره تا رفیقاش بخندن !!..

 

قدیم سر ناموس کارد میکشیدن و پنجه بوکس و قمه!

 

حالا

سر ناموس، با حرف حلش میکنیم ! !!

 

قدیم دماغ شکسته افتخاره مرد بود، حالا دماغ عملی و

 

گوشواره و زیر ابرو شیطونی، افتخار !'..

 

قدیم مرام و لوطی گری بود و زخم دشنه ..

 

حالا شهوت و تجاوز و چشمای تشنه !!!..

 

آره داداشم "" دوره دوره ی کوچولوهای شاسی بلند

 

سواره مردای 16 ساله س !!!..

 

الکی زور نزن "" تیریپ مرامم نریز بت میگن خر ""

 

خلاصه موچین و بردار یه حالی ب ابروهات بده تا صدات

 

نکنن خر

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
ادمایی که!!!!!!!!!!!!!

 

ادمهایی كه خودشون تو زندگى همیشه تكیه گاه بودن ...

 

وقتى مشكلى دارن ...

 

تنهایی رو بیشتر دوست دارن !

 

چون عادت به تكیه كردن ندارن ...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
سکوت...

 

برای زندگی کردن بهانه‌ای نمی‌خواهم

 

برای نفس کشیدن تقلایی نمی‌کنم

 

و برای گفتن نگفتنی‌هایم هم چاره‌ای نمی‌جویم

 

سکوت . . . و تنها سکوت

 

و دیواری از نشدن و نرسیدن

 

و باز هم سکوت...

 

و قلبی تنها با احساسی عجیب

 

و نگاهی عمیق با حسرتی همیشگی

 

و آهی تمام نشدنی برای تمام طول زندگی

 

دنیای عجیبی است؛

 

بودن به شرط نگفتن






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
همه ی عمر...

 

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستم


همه ی عمر دمی بود و نمیدانستم


حسرت رد شدن ثانیه های کوچک


فرصت مغتنمی بود و نمیدانستم


تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب


آب در یک قدمی بود و نمیدانستم... !






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
این روز هایی...

این روز هایی که گذشت  فهمیدم

 

تحمل گرسنگی و تشنگی

 

چقدر آسان تر از این است

 

که یک دنیا حرف داشته باشی و نتوانی

 

روزه ی سکوتت را بشکنی

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
خیلیا...

 

هیچکس بعد کسی نمُرده، ولـــــی...


خیلی ها بعدِ خیلیا دیگه زندگی نکردن،


گاهی از روی عشق


گاهی بخاطر نفرت و خیانت طرف






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
کجاست!

 

 

با همه بیگانه گشتم آشنای من کجاست!


کشتی بی بادبانم ناخدای من کجاست!


در دل تاریک شب گم کرده راهم ای خدا!


در تنم دردیست بی درمان دوای من کجاست!


از جمع آشنایان بی وفایی دیده ام !


در شگفتم پس رفیق با وفای من کجاست؟؟؟






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
تنهایی ِ...

 

 

آدم های کمی هستند که می دانند ،

تنهایی ِ یک نفر!!!!

.

.

.

حرمت دارد .

همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند

و بپرند وسط تنهایی آن فرد..!

چون خوب می دانند که اگر آمدند ،

باید بمانند ؛

تا آخرش باید بمانند ؛

آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد .

و گرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی ،

تنهایی را هزار برابر می کنند...!

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 مرداد 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
یک لحظه سکوت

 

 

یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم

 

لحظه هایی هستند

که هستیم

چه تنها ، چه در جمع

اما خودمان نیستیم

انگار روحمان می رود

همانجا که می خواهد

بی صدا........

بی هیاهو.......

همان لحظه هایی که

راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم/آقا

فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟

راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی

و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟

ساعتهایی که

شنیدیم و نفهمیدیم

خواندیم و نفهمیدیم

دیدیم و نفهمیدیم

و تلویزیون خودش خاموش شد

آهنگ بار دهم تکرار شد

هوا روشن شد

تاریک شد

چایی سرد شد

غذا یخ کرد

در یخچال باز ماند

و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم که رسیدیم خانه

و کی گریه هایمان بند آمد

و .........

کی عوض شدیم

کی دیگر نترسیدیم

از ته دل نخندیدیم

و دل نبستیم

و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم

و موهای سرمان سفید

و از آرزوهایمان کی گذشتیم

و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم.......

 

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "?


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 تیر 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
یک داستان واقعی...

 

سروش صحت


 

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.

راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.

 

ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.

 

چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.

 

چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت.

 

در این چهل و شش سال

با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:

«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 تیر 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
هـمـیـشـه...

  

هـمـیـشـه در زنــدگــی زمــان هـایـی وجـود دارد کـه

باید بـیـخـیـال بــود

باید گـــــذشــــــت

باید بُــــــــریـــــــــد

نــه ایــنـکـه ژســـت روشـنـفـکـرانـه بگیرم !

نـه !

امـا هـرچـه کـه مـقـاومـت کـنـیـم, بــاز هـم :

بــعـــضـی چـیــز هـا را نــمـی تــوان آمـوخـت

بـــعــضــی حـــــرف هــا را نـمـی تـوان گــفت

و بــعــضـی هــا را نـمـی تــوان دوســت "نداشت" . . .








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()
کسی...

 

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهی ها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ی ما تنهاست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 تیر 1393 :: نویسنده : ALI
نظرات ()


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6